یک حرکتی شروع شده در این فیسبوک که هر کسی دارد با یکی از زندانیان حاضر در اعتصابغذا اعلام خواهر و برادری میکند. داشتم اسامی را برای خودم مرور میکردم، دیدم کسی را نیست که از نزدیک نشناسم، شده حتی به سلامو احوالپرسی چند وقت یکبار.
اما یکی از آنها هست که اتفاقا انگار حال خوشی هم ندارد، کسی که برادر خطابش کنم نه اغراق است و نه پیوستن به یک حرکت نمادین ...
بهمن احمدی امویی را میگویم. کسی که دوستیمان به هفت سال پیش باز میگردد. روزهای خوش همکاری در روزنامه وقایعاتفاقیه... روزنامهنگاری جدی و سختکوش که کافی بود تا کمی با او همراه شوی تا ببینی که زیر آن ستاره سربی قلبی از طلاست.
آن روزهای خوش طی شد. روزهای پرحرارت انتخابات ریاستجمهوری را حتی شبانهروز با هم گذراندیم، با او و جماعتی که حالا یا در زندانند و یا در گوشهای از دنیا آواره...
آن روزهای بیم و امید گذشت و به مرداد 84 رسیدیم. روزگاری نه به سیاهی این روزها. وقتی همه چارها ناچار شد، او بود که حالا با پیشنهاد همکاری در روزنامه سرمایه، دریچهای از امید گشود زیر خروار خروار ناامیدی.
از او و همسرش ژیلا بنییعقوب، خیلی چیزها آموختم، هنوز یادم هست که او اولین کسی بود که «بیطرفی» را به صورت عینی و عملی به من آموخت، تابستان 83 بود و احمدینژادِ شهردار، پلهواییهای برقیاش را در بوق و کرنا کرده بود و وقتی در کار نوشتن یک یادداشت انتقادی بودم از اتلاف بودجه شهرداری، او با فهرست کردن مزیتهای حرکت احمدینژاد با چاپ یادداشت تا درآمدن گند کار مخالفت کرد.
همکاری و دوستی با بهمن تا کمی پیش از خروجم از ایران پر از خاطرات تلخ و شیرینی بود که حالا به تکتکشان افتخار میکنم.
این یک چیز را به خویی از او میدانم که در هر کاری که میکند مصمم و حتی لجباز است و همین هم مرا از تصمیم جدیدش نگرانتر می کند.
دنیای این روزهای ما، روزنامهنگاران و از آن مهمتر انسانهای نازنینی مثل او کم دارد. من به او و مبارزهاش احترام میگذارم و او را تا همینجا هم در این مبارزه جدید پیروز میدان میدانم.
به خاطر ژیلا، به خاطر دوستانی که از شنیدن حال تو، دنیای این روزهایشان همقد تنپوششان شده. به خاطر نسلی که مثل تو کم دارد. بیا و میدان مبارزه را تغییر بده. در میدانی بجنگ که آخرین آسیبدیده تو باشی.
بهمن مبارز، برادر نازنین!
تنها امیدی که خیلی از دوستان تو را این روزها به ادامه زندگی میکشاند، تکرار روزهایی طلایی است که تو بخشی از آن خاطرات شیرینی. تو به آمال آنها مدیونی. تکرار آن روزها، تو را سالم و سر حال میخواهد، امیدشان را ناامید نکن.
ژیلای مهربان!
دنیا زبان توست،
دهان دنیا را کسی نمیتواند ببندد.
چه بیچراغ و به ناروا
راه بر عبور علاقه میبندند
بگو
بگو به باد
که ما
با آفتاب زاده شدهایم
و با آفتاب طلوع خواهیم کرد.
(پناه فرهادبهمن این مطلب را زمانی که بهمن در اعتصاب غذا بود در صفحه ی فیس بوک خود برای وی نوشته است)